سلام...........این متن رو توی وبلاگ یکی از دوستان خوندم.....واقعا حالم گرفته شد ....منم تصمیم
گرفتم که یه مراسم کوچیک این جا براش برگزار کنم.
....و با اجازه یه سری از حرفاشو اینجا می
ذارم:
سلامش
اشتباه نكنيد ، من امير نيستم، من فرزاد هستم، دوست صميميه امير .
اين پست رو به سفارش امير مينويسم همون جوري كه خودش ازم خواسته بود و حرفهاي
امير رو هم در آخر ميذارم.
اما من امروز يه خبر براتون دارم، يه خبر خيلي بد .
چند روز پيش من و امير رفته بوديم مدارك سربازي رو پست كنيم، تو راه برگشت بوديم كه
موبايل امير زنگ خورد، امير با خوشحاليه زيادي گوشي موبايل رو جواب داد، معلوم بود
معصومه باهاش تماس گرفته كه اينقدر خوشحاله. بيشتر از 3 هفته بود كه امير از معصومه
بي خبر بود و هر چي تلاش كرده بود نتونسته بود معصومه رو پيدا كنه، ولي معصومه
خودش تماس گرفته بود، امير شروع به صحبت كرد، خيلي شادوشنگول بود ولي يهو
سرجاش ميخكوب شد، رنگش مثل گچ سفيد شد، بدون خداحافظي گوشي رو قطع كردو
مات و مبهوت منو نگاه ميكرد، گريه امونش نداد جلوي اون همه آدم تو خيابون زد زير گريه،
اصلا نميتونست حرف بزنه وقتي يه كم آروم شد شروع كرد به گفتن چيزايي كه معصومه
بهش گفته بود، انگار هذيون ميگفت ولي واقعيت بود، معصومه، معشوقۀ امير، 2 هفته پيش
نامزد كرده بود، تو اين يكي دو ماه اخير قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و معصومه
واسه امير فيلم بازي ميكرده .
اولاي غروب بود كه امير رو رسوندم خونشون، اوضاء روحيش خيلي بد بود. اون شب بهش
زنگ زدم كه گفتن خوابه، فردا ظهر با امير تماس گرفتم، خواهرش گوشي رو جواب دادو
گفت امير حالش بد شده آورديمش بيمارستان، رفتم اورژانس بيمارستاني كه امير رو برده
بودن اونجا . . . . .
از اينجا به بعد رو ديگه نميتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمياره، يه جور ديگه مينويسم ؛
زمان : پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر
مكان : اورژانس بيمارستان
نام بيمار : امير ......
وضعيت بيمار : بيهوش
زمان : پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب
مكان : بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار : امير ......
وضعيت بيمار : بيهوش ، وضعيت جسمي رو به وخامت
زمان : جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر
مكان : بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار : امير ......
وضعيت بيمار :
انا لله و انا اليه راجعون
روح امير ، به ملكوت اعلي پيوست
امير براي هميشه از بين ما رفت، شايد به عشق پاكش رسيد، عشقي كه معصومه قدرش
رو ندونست. پزشك امير، علت فوت امير رو استفادۀ بيش ازحد قرص هاي خواب آور قوي
اعلام كرد و چون مقدار قرصها زياد بوده نتونستن براي امير كاري بكنن و امير از مرگ نجات
پيدا نكرد، همه چيز خيلي سريع و غير منتظره اتفاق افتاد، نميدونم ... شايد تصميم امير
خيلي عجولانه بود ولي به هر حال امير ديگه بين ما نيست. امير، صبح روز شنبه با يك
مراسم عالي و با شكوه كه همۀ فاميل و دوستاش و همكاراش حضور داشتن، در بهشت
زهراي تهران به خاك سپرده شد، انگار روز عاشورا بود، چه جمعيتي اومده بود، سينه زني،
عزاداري، نوحه خوني، گريه، . . . . .
امير، خيلي زود از بين ما رفت، ولي رفت، سني نداشت، يه جوون 22 ساله، مثل يه شاخه
گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امير، نه خواهرش و نه ما دوستاش ديگه صداي امير رو
نميشنويم، ديگه مادر امير نميتونه براي خوشبختيه تنها پسرش رؤيايي داشته باشه، ديگه
پدرش هيچ اميدي براي آيندۀ امير نداره، ديگه خواهرش يه تكيه گاه امن نداره، همه چيز
تموم شد. امير با سن كمي كه داشت يه مرد به معناي واقعي بود، خيلي با معرفت و گل
بود، تا قبل از آشنائيش با معصومه هيچ وقت خنده از رو صورتش دور نميشد ولي اين آخريا
خيلي افسرده شده بود . الان ديگه جسم بي جون امير، زير خاك، راحت و آسوده خوابيده،
امير براي هميشه چشماشو بست .
اما حرفي كه من با معصومه خانم دارم اينه :
معصومه خانم ، هيچ كسي براي شما امير نميشه، هيچ كسي مثل امير قدرو ارزشت رو
نميدونه، هم در حق خودت بد كردي هم در حق امير ، اين حرف رو تا آخر عمر آويزۀ گوشت
كن ، هيچ كسي مثل امير دوست نداره .
من ديگه هيچ حرفي ندارم كه بگم، فقط حرفا و عكسي رو كه امير قبل از مرگش با ايميل،
برام فرستاده بود رو براتون ميذارم، اين حرفها دقيقا همون چيزي هست كه امير نوشته،
پسوورد وبلاگ رو هم نوشته بود و خواسته كه نوشتش رو بذارم تو وبلاگ و ازم خواست كه
متن تمام پستها رو حذف كنم، و من در آخر يك خواهش از شما عزيزان دارم ؛ از شما وبلاگ
نويسان و دوستان امير كه به اين وبلاگ ميومدين، ميخوام كه هر كدومتون كه امير رو مثل
برادرتون ميدونستين يه مراسم كوچيك واسه ياد بود امير تو وبلاگتون بگيرين تا شايد ياد اين
جوون عاشق زنده بمونه و در بخش نظرات همين پست به من هم خبر بدين تا من هم تو
مراسمتون شركت كنم .
امير بعد از آشناييش با معصومه هميشه يه چيزي رو براي من تكرار ميكرد، ميگفت :
«« يادت باشه هيچ وقت عاشق نشي ، اگه عاشق شدي اين حرف رو يادت نره
.:::::: يادمان باشد ، در عشق گر به وصال يار نائل آمديم ، شكر خدا را گوئيم و سجدۀ
شكر، و گر سرنوشتمان چيزي جز دوري يار و وصال در خيال نبود از آن پس جايگاه جسم و
روح و قلب عاشقمان جاييست كه آن را نامند ، گورستان ::::::. »»
امير به اين حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ايمان داشت . من خداحافظي ميكنم
و.....................
اینم سر نوشت یه جوون دیگه...............روحش شاد و یادش گرامی(فاتحه فراموشتون
نشه فقط
)
اینم آدرس وبلاگ آقا امیر:
http://kolbeyeasheghane.blogfa.com/